ميرزا احمد ميرزا خداوردى

214

اخبارنامه ( تاريخ تالشان از سلطنت نادرشاه تا سلطنت محمدشاه قاجار ) ( فارسى )

ميان هر اوبه رفتم ، جا توقع نموديم ، گفتند : جا نداريم ، ما هم مهمان داريم . آخرالامر در پهلوى اوبهءآخرى « 1 » مىرفتم ، يك نفر پيره‌مرد در پهلوى چادر مانده است و به او سلام كردم و از او جا توقع نموديم . گفت : بيا . او پيش [ و ] من در عقب او مىرفتيم . ديدم يك زن از چادر بيرون آمد . يك ملعونه به سر آن مرد صدا زد : اى كوپك ! آن را چرا به عقب خود انداخته مىآورى ؟ و به من هى زد : چرا مىآيى ؟ آن كوپك خودش مهمان است ، خانه صاحب نيست . شما چرا به خانهء من مىآيى ؟ لهذا من جلو اسب خودم را كشيديم . مرد به من ملاحظه كرد گفت : بيا ! من گفتم : اين زن همچون مىگويد . گفت : غلط مىكند ! بيا اين چادر خانهء من است ، از بس كه « 2 » مهمان به خانهء من آمده ، اسب او را سرقت كرده‌اند و جريمهء آن « 3 » را از من گرفته‌اند ، از آن جهت چشم او ترسيده است . اين حرف را مىگويد [ كه ] شما امشب از اسب خود متوجه باشيد . وقتى كه من حرف را از آن مرد استماع نموديم ، من حساب خودم را كرديم . اتفاقا اسب من بوخو هم نداشت ، چون‌كه از لنكران از ترس نچالينگ ، فرارگونه بيرون آمده بوديم . خلاصه در پيش چادر او از اسب فرود آمديم . يك تخته جول عوامل در زير من انداخت . آن مرد اول از من پرسيد : شما از ما هستيد يا قزلباش ؟ من فهميديم اينها اهل تسنن‌اند . من در جواب او گفتم : چه سگ است قزلباشيّه ! آنها از من دور تر است . گفت : اسم شما چه چيز است ؟ گفتم : ملا محمد و گفت : ملا محمد ! من هم سه پسر داريم ، اولى ملا عمر ، دويّمى عثمان ، سيّمى ابوبكر . من در دل خود گفتيم : پس شب و روز در ميان اهل تسنن مىگرديم ، چرا نماز و آداب ايشان را ياد نگرفتيم ؟ در اينجاها مصرف من مىآيد . حالا ايشان نماز مىكنند « 4 » ، من بايد چطور نموده باشم ؟ باز به دل خود تسلى داديم : اين قدر مىتوانم دستهاى خودم را به سينهء خودم بگذارم . ديديم دو سه نفر از همسايهء ايشان آمدند نشستند . ديدم از صفت ايشان كفر مىباريد ؛

--> ( 1 ) . در نسخه « اخيرى » . ( 2 ) . در نسخه « بسيكه » . ( 3 ) . در نسخه « او » . ( 4 ) . در نسخه « مىكند » .